اشخانی

ایران و ترکان

آذرآبادگان یا آذربایجان! یکی از چهار بخش ایران باستان در عصر انوشیروان ساسانی! بهمراه ضمیمه ای برای محاسبه وسعت آذربایجان

نویسنده و محقق : اشکان ارشادی از کرمانشاه 

این ابیات از شاهنامه را حتماً بخوانید.

چهاربخش کردن ایران توسط انوشیروان ساسانی:

شهنشاه دانندگان را بخواند
سخنهای گیتی سراسر براند
جهان را ببخشید بر چار بهر
وزو نامزد کرد آبادشهر
نخستین خراسان ازو یاد کرد
دل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره زان بد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود آذرابادگان
که بخشش نهادند آزادگان
وز ارمینیه تا در اردبیل
بپیمود بینادل و بوم گیل
سیوم پارس و اهواز و مرز خزر
ز خاور ورا بود تا باختر
چهارم عراق آمد و بوم روم
چنین پادشاهی و آباد بوم
وزین مرزها هرک درویش بود
نیازش به رنج تن خویش بود
ببخشید آگنده گنجی برین
جهانی برو خواندند آفرین

اگر موافق باشید کمی به محاسبهٔ وسعت آذربایجان بپردازیم!!!

ادامه مطلب را کلیک کنید!

آردینی اوخو
ثابیت یازی
بؤلوملر :

چهار بخش کردن کشور توسط انوشیروان ساسانی

اشکان ارشادی 


شهنشاه دانندگان را بخواند

سخنهای گیتی سراسر براند

جهان را ببخشید بر چار بهر

وزو نامزد کرد آبادشهر

نخستین خراسان ازو یاد کرد

دل نامداران بدو شاد کرد

دگر بهره زان بد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جای مهان

وزین بهره بود آذرابادگان

که بخشش نهادند آزادگان

وز ارمینیه تا در اردبیل

بپیمود بینادل و بوم گیل

سیوم پارس و اهواز و مرز خزر

ز خاور ورا بود تا باختر

چهارم عراق آمد و بوم روم

چنین پادشاهی و آباد بوم


آردینی اوخو
چهارشنبه 22 آذر 1402
بؤلوملر :

آیا انتخاب نام آزادیستان بجای آذربایجان ، در متون کهن و اساطیر اشارتی دارد؟ مقاله دوم

نویسنده و محقق:  اشکان ارشادی از کرمانشاه 


بازهم بهترین منبع شاهنامه فردوسی است!

همی تاز تا آذرابادگان
                      بجای بزرگان و آزادگان


اگر مایل باشید از اول آنرا بخوانیم!

شاهنامه/نامه رستم فرخزاد به برادرش 


نامه رستم فرخزاد به برادرش


 یکی نامه سوی برادر به درد>نبشت و سخنها همه یاد کرد 
 نخست آفرین کرد بر کردگارکزو دید نیک و بد روزگار 
 دگر گفت کز گردش آسمانپژوهنده مردم شود بدگمان 
 گنهکارتر در زمانه منماز ایرا گرفتار آهرمنم 
 که این خانه از پادشاهی تهیستنه هنگام فیروزی و فرهیست 
 ز چارم همی بنگرد آفتابکزین جنگ ما را بد آید شتاب 
 ز بهرام و زهره است ما را گزندنشاید گذشتن ز چرخ بلند 
 همان تیر و کیوان برابر شدستعطارد به برج دوپیکر شدست 
 چنین است و کاری بزرگ است پیشهمی سیر گردد دل از جان خویش 
 همه بودنی‌ها ببینم همیوز او خامشی برگزینم همی 
 بر ایرانیان زار و گریان شدمز ساسانیان نیز بریان شدم 
 دریغ آن سر و تاج و آن تخت و داددریغ آن بزرگی و فر و نژاد 
 که زین پس شکست آید از تازیانستاره نگردد مگر بر زیان 
 برین سال چارصد بگذردکزین تخم گیتی کسی نسپرد 
 از ایشان فرستاده آمد بمنسخن رفت هرگونه بر انجمن 
 که از قادسی تا لب رودبارزمین را ببخشیم با شهریار 
 و از آنسو یکی برگشایند راهبه شهری کجا هست بازارگاه 
 بدان تا خریم و فروشیم چیزاز آن پس فزونی بجوئیم نیز 
 پذیریم ما ساو و باژ گراننجوئیم دیهیم کندآوران 
 شهنشاه را نیز فرمان بریمگر از ما بخواهد گروگان بریم 
 چنین است گفتار کردار نیستجز از گردش کژ پرگار نیست 
 برین نیز جنگی بود هر زمانکه کشته شود صد هژبر دمان 
 بزرگان که با من بجنگ اندراندبه گفتار ایشان همی ننگرند 
 چو می‌روی طبری و چون ارمنیبجنگ اند با کیش اهریمنی 
 چو کلبوی سوری و این مهترانکه گوپال دارند و گرز گران 
 همی سرفرازند که ایشان که اندبه ایران و مازندران بر چه اند 
 اگر مرز و راهست اگر نیک و بدبگرز و شمشیر باید ستد 
 بکوشیم و مردی بکار آوریمبر ایشان جهان تنگ‌وتار آوریم 
 نداند کسی راز گردان سپهرکه جزگونه گشتست بر ما بمهر 
 چو نامه بخوانی خرد را مرانبپرداز و برساز با مهتران 
 همه گردکن خواسته هر چه هستپرستنده و جامهای نشست 
 همی تاز تا آذرآبادگانبه جای بزرگان و آزادگان 
 همیدون گَله هر چه داری ز اسپببر سوی گنجور آذرگشسب 
 ز زابلستان هم ز ایران سپاههر آنکس که آیند زنهار خواه 
 بدار و بپوش و بیارای مهرنگه کن بدین گرد گردان سپهر 
 کز و شادمانیم و زو با نهیبزمانی فراز و زمانی نشیب 
 سخن هر چه گفتم به مادر بگوینبیند همانا مرا نیز روی 
 درودش ده از ما و بسیار پندبده تا نباشد بگیتی نژند 
 ور از من بدآگاهی آرد کسیمباش اندر این کار غمگین بسی 
 چنان دان که اندر سرای سپنجکسی که نهد گنج با دست و رنج 
 همیشه به یزدان پرستی گرایبپرداز دل زین سپنجی سرای 
 که آمد به تنگ اندرون روزگارنبیند مرا زین سپس شهریار 
 تو با هرکه از دوده ما بوداگر پیر اگر مرد برنا بود 
 همه پیش یزدان نیایش کنیدشب تیره او را ستایش کنید 
 بکوشید و بخشنده باشید نیزز خوردن به فردا ممانید چیز 
 که من با سپاهی به سختی درمبه رنج و غم و شور بختی درم 
 رهایی نیابم سرانجام از اینخوشا باد نوشین ایران زمین 
 چو گیتی بود تنگ بر شهریارتو گنج و تن و جان گرامی مدار 
 کزین تخمه نامدار ارجمندنماند جز شهریار بلند 
 بکوشش مکن هیچ سستی بکاربه گیتی جز او نیست پروردگار 
 ز ساسانیان یادگار او است و بسکزین پس نبیند از این تخمه کس 
 دریغ این سر تاج و این مهر و دادکه خواهد شدن تخم شاهی به باد 
 تو پیروز باش و جهاندار باشز بهر تن شه بتیمار باش 
 گر او را بد آید تو شو پیش اویبه شمشیر بسپار پرخاشجوی 
 چو با تخت منبر برابر شودهمه نام بوبکر و عمر شود 
 تبه گردد این رنجهای درازشود ناسزا شاه گردن فراز 
 نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهرز اختر همه تازیان راست بهر 
 چو روز اندر آید بروز درازنشیب درازاست پیش فراز 
 بپوشند از ایشان گروهی سپاهز دیبا نهند از بر سر کلاه 
 نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفشنه گوهر و نه افسر و نه بر سر درفش 
 برنجد یکی دیگری بر خوردبداد و ببخشش کسی ننگرد 
 شب آید یکی چشم رخشان کندنهفته کسی را خروشان کند 
 ستاننده روز و شب دیگریستکمر بر میان و کله بر سرست 
 ز پیمان بگردند و از راستیگرامی شود کژی و کاستی 
 پیاده شود مردم جنگجویسوار آنکه لاف آرد و گفتگوی 
 کشاورز جنگی شود بی هنرنژاد و گهر کمتر آید ببر 
 رباید همی این از آن و آن از اینز نفرین ندانند باز آفرین 
 نهان بهتر از آشکار شوددل شاه شان سنگ خارا شود 
 بد اندیش گردد پسر بر پدرپدر همچنین بر پسر چاره گر 
 شود بنده بی هنر شهریارنژاد و بزرگی نیاید بکار 
 بگیتی کسی را نماند وفاروان و زبانها شود پر جفا 
 ز ایران و از ترک و ز تازیاننژادی پدید آید اندر میان 
 نه دهقان، نه ترک و نه تازی بودسخنها به کردار بازی بود 
 همه گنجها زیر دامن نهندبمیرند و کوشش به دشمن دهند 
 بود دانشومند و زاهد بنامبکوشد از این تا که آید بدام 
 چنان فاش گردد غم و رنج و شورکه شادی به هنگام بهرام گور 
 نه جشن و نه رامش و نه کوشش نه کامهمه چاره و تنبل و ساز دام 
 پدر با پسر کین سیم آوردخورش کشک و پوشش کلیم آورد 
 زیان کسان از پی سود خویشبجویند و دین اندر آرند پیش 
 نباشد بهار از زمستان پدیدنیارند هنگام رامش نبید 
 چو بسیار از این داستان بگذردکسی سوی آزادگان ننگرد 
 بریزند خون از پی خواستهشود روزگار مهان کاسته 
 دل من پر از خون شد و روی زرددهان خشک و لبها شده لاژورد 
 که تا من شدم پهلوان از میانچنین تیره شد بخت ساسانیان 
 چنین بی وفا گشت گردان سپهردژم گشت و از ما ببرید مهر 
 مرا تیر و پیکان آهن گذارهمی بر برهنه نیاید بکار 
 همان تیغ کز گردن پیل و شیرنگشتی بزخم اندر آورد سیر 
 نبرد همی پوست بر تازیانز دانش زیان آمدم بر زیان 
 مرا کاشکی این خرد نیستیگر اندیشه نیک و بد نیستی 
 بزرگان که در قادسی با مننددرشتند و بر تازیان دشمنند 
 گمانند کین بیش بیرون شودز دشمن زمین رود جیحون شود 
 ز راز سپهر کس آگاه نیستندانند کین رنج کوتاه نیست 
 چو برتخمه بگذرد روزگارچو سود آید از رنج و از کارزار 
 تو را ای برادر تن آباد باددل شاه ایران بتو شاد باد 
 که این قادسی گورگاه من استکفن جوشن و خون کلاه من است 
 چنین است راز سپهر بلندتو دل را بدرد برادر مبند 
 دودیده ز شاه جهان بر مدارفدا کن تن خویش در کارزار 
 که زود آید این روز اهریمنیچو گردون گردان کند دشمنی 
 چو نامه به مهر اندر آورد گفتکه پیونده را آفرین باد جفت 
 که این نامه نزد برادر بردبگوید جزین هر چه اندر خورد


در ادامه مطلب از بیتی که در ابتدا آوردیم تا انتها را می آورم!




آردینی اوخو
پنجشنبه 11 آذر 1400
بؤلوملر :

آیا انتخاب نام آزادیستان بجای آذربایجان ، در متون کهن و اساطیر اشارتی دارد؟ مقاله اول

نویسنده و محقق:  اشکان ارشادی از کرمانشاه 


بهترست در شاهنامه بگردیم و ببینیم که آیا آذربایجان با آزادی و آزادگی برابر معنایی یافته است یا نه؟ 

چو شد ساخته کار آتشکده

همان جای نوروز و جشن سده

بیامد سوی آذرآبادگان

خود و نامداران و آزادگان

پرستندگان پیش آذر شدند

همه موبدان دست بر سر شدند

پرستندگان را ببخشید چیز

وز آتشکده روی بنهاد تیز

خرامان بیامد به شهر صطخر

که شاهنشهان را بدان بود فخر

پراگنده از چرم گاوان میش

که بر پشت پیلان همی راند پیش

هزار و صد و شست قنطار بود

درم بو ازو نیز و دینار بود

که بر پهلوی موبد پارسی

همی نام بردیش پیداوسی

بیاورد پس مشکهای ادیم

بگسترد و شادان برو ریخت سیم

به ره بر هران پل که ویران بدید

رباطی که از کاروانان شنید

ز گیتی دگر هرکه درویش بود

وگر نانش از کوشش خویش بود

سدگیر به کپان بسختید سیم

زن بیوه و کودکان یتیم

چهارم هران پیر کز کارکرد

فروماند وزو روز ننگ و نبرد

به پنجم هرانکس که بد با نژاد

توانگر نکردی ازو هیچ یاد

ششم هرکه آمد ز راه دراز

همی داشت درویشی خویش راز

بدیشان ببخشید چندین درم

نبد شاه روزی ز بخشش دژم

غنیمت همه بهر لشکر نهاد

نیامدش از آگندن گنج باد

بفرمود پس تاج خاقان چین

که پیش آورد مردم پاک‌دین

گهرها که بود اندرو آژده

بکندند و دیوار آتشکده

به زر و به گوهر بیاراستند

سر تخت آذر بپیراستند

وزان جایگه شد سوی طیسفون

که نرسی بد و موبد رهنمون

پذیره شدندش همه مهتران

بزرگان ایران و کنداوران

چو نرسی بدید آن سر و تاج شاه

درفش دلفروز و چندان سپاه

پیاده شد و برد پیشش نماز

بزرگان و هم موبد سرفراز

بفرمود بهرام تا برنشست

گرفت آن زمان دست او را به دست

بیامد نشست از بر تخت زر

بزرگان به پیش اندرون با کمر

ببخشید گنجی به مرد نیاز

در تنگ زندان گشادند باز

زمانه پر از رامش و داد شد

دل غمگنان از غم آزاد شد

ز هر کشوری رنج و غم دور کرد

ز بهر بزرگان یکی سور کرد

بدان سور هرکس که بشتافتی

همه خلعت مهتری یافتی


آردینی اوخو
پنجشنبه 11 آذر 1400
بؤلوملر :

شاعر و عارف و عالم مورد علاقه من عمادالدین نسیمی!

نویسنده : اشکان ارشادی 

همیشه از خواندن اشعار نسیمی لذت وافری برده ام و دوست دارم برای سرآغاز این مثنوی را دوباره بخوانیم.
شرح کامل را در آینده می نویسم.!

دریای محیط جوشه گلدی

کون‌ایله مکان خروشه گلدی

 

سرّ ازل اولدی آشکارا

 

عارف نئجه ائیله‌سون مدارا

 

هر ذرّه گونش‌دن اولدی ظاهر

 

توپراغه سجود قیلدی طاهر

 

نقاش بیلیندی نقش ایچینده

 

لعل اولدی عیان بدخش ایچینده

 

آجی سو شراب کوثر اولدی

 

هر زهر نبات شکّر اولدی

 

تریاک مزاجی توتدی آغو

 

لؤلؤی مدوّر اولدی دارو

 

کلّ یئر و گوگ حق اولدی مطلق

 

سؤیلر دف و چنگ و نی انا الحق

 

معشوق‌ایله عاشق اولدی بیر ذات

 

محو اولدی وجود نفی و اثبات

 

هر قطره محیط اعظم اولدی

 

هر ذره مسیح و مریم اولدی

 

تاش و کسک اولدی ورد نسرین

 

فرهاد ایله خسرو اولدی شیرین

 

مسجود ایله ساجد اولدی واحد

 

مسجود حقیقی اولدی ساجد 

آردینی اوخو
چهارشنبه 10 آذر 1400
بؤلوملر :